تبليغاتX
(( نزدیک ولی دور ))
چراغ دروغ بی فروغ است.



نوشته خودم واسه دومين بار
 

سلام دوستان. خیلی وقت بود آپ نکرده بودم چون تازه امتحانام تموم شده هنوز معلوم نيست چه دست گلي به آب دادم   خدا بزرگه .  شما هم واسم دعا كنيد.                          دوستان از اين كه دير امدم ببخشيد.

باز يكى از نوشتهاي زشتم كه شما تحمل ميكنيدش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** فردى ميگفت: (اگر عاشقت نبودم برايت شعر نمىسرودم)

او را باور نكردم٬ گفته هايش را دست باد سپردم. ...........

روزها گذشت...!      از او خبرى نبود !!          دلم ميخواست بار ديگر با آن صداى پر از مهرش برايم آواز ميخواند.

فرياد كشيدم: ( كجايى؟    كجايى اي غريبه؟      تنهايم مگذار.......!)

 

به يك جا خيره ماندم.....!  آرى٬ او را از دور ميتوانستم ببينم.          باور نكردنى بود.

لبخندى به من زد و گفت: (هيچ وقت نميتوانم تركت كنم٬.   آيا مى دانى كجا هستم؟)

نتوانستم به او پاسخى دهم... . ادامه داد: (قلبم را از وجودم جدا كردى و من٬ هم اكنون در آسمان ها زندگي خود را آغاز كردم.)     

لبخندى زد و در يك آن او را گم كردم....!

به همان نقطه همچنان خيره بودم.    چشمانم را بستم و به فكر فرو رفتم٬ به اشتباه بزرگ خود پى بردم.

چشمانم خيس از نم باران شده بود.

كاش ميتوانستم روزهاى رفته را جبران كنم...! **

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون ميشم نظرتون رو بديد. و ممنونم که در پست قبلی منو با نظراتون خوشحال کردید.

یلدا مبارک امیدوارم شب خوبی داشته باشید.

يا علي


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 11:14 AM توسط لیدا |


نوشته خودم برای اولین بار در وبلاگم
 

سلام. امیدوارم حال همگی شما خوب باشه. من به خاطر امتحانات دیر امدم شما به بزرگیتون ببخشید. این نوشته ای که اینجاست و الآن میخونینش از خودمه. از سکوت شب بابت راهنمایشون ممنونم. میدونم به نوشتهاتون نمیرسه.

 

(( کاش میتوانستم احساسات لطیف و پر محبتم را درون صندوق بدیهایم بریزم.

نمیدانستم که مهربانی و محبت همه از خصلتهای بد من می باشند.

 همیشه همه به گوشِ من میخواندند که به همه عشق بورزم و با همه با مهربانی رفتار کنم و در کلامم بویی از صداقت بیاید.

با این حرفها سالها زندگی کردم و خود را این گونه جلوه دادم.  اما برایم هیچ وقت این جملات که باید به همه عشق بورزم و مهربان و صادق باشم٬ به اثبات نرسیده است.

میگویند٬ با همه که خوب باشم و محبتم را نثار آنها کنم٬ همه قدر مرا خواهند دانست و در دلشان به رفتارهایم تحسین میگویند. اما این جملات نیز برایم اثبات نشده است.

دیگر قادر به تحمل این همه سختی و عذاب را نیستم.

من هیچ جوابی در برابر خوبی هایی که نثار خیلی ها کرده ام٬ ندیدم.    نمیدانم٬ شاید خیلی ساده بودم و میبایست بداخلاقی را نیز یاد میگرفتم.   گاهی اوقات احساس میکنم این زندگی به من نیازی ندارد و من نیز به این زندگی محتاج نیستم.   به خودم میگویم: زمانی که هیچ کس مرا درک نمیکند و درونم را لمس نمیکند٬ پس چرا محبت کنم؟ چرا بدرفتاری نمیکنم؟ چرا صادق زندگی میکنم و خیلی چراهای دیگر؟؟؟!

واقعاْ زندگی و این دنیا به صداقت٬ محبت٬ مهربانی و خوبیهایم محتاج نیست.

من باید زندگی خودم را دوباره آغاز کنم. دوباره متولد شوم و زندگی کاذبی داشته باشم و عشق را برای همه بازی کنم. )) 

 

Image hosting by TinyPic

 

اگه خوشتون امد یا نیومد خبر بدید.  نظرتون برام مهمه.  موفق باشید.

یا علی


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 و ساعت 12:3 PM توسط لیدا |