ای که روزی دستانت٬ گرما بخش وجودم بود.
ای که روزی چشمانت٬ تنها از عشق با من سخن می گفت.
ای که روزی همراه دل زخم خورده ام بودی.
ای صداقت گم شده! ای آشنای دور!
روزی همچو آهویی سرگردان و رمیده به سویت آمدم.
روزی در گوشت نجوا کردم جز عشق هیچ ندارم.
روزی گفتم تمام سرمایه ام صداقت است و بس.
روزی من بودم و تو و عشق در میان ما.
روزی سویم آمدی و آهوی وحشی را رام خود کردی.
روزی عشقم را باور کردی.
روزی صداقتم را پاس داشتی.
روزی جز عشق هیچ میان ما نبود.
حال این آهوی آزرده خاطر ماند و دنیایی دلشکستگی.
اینجا عشق ما را به تاراج برده اند٬ کجایی که ببینی......
آیا تا کنون گریستن غزال را دیده ای؟!
آن هنگام که او را به مسلخ قربانگاه میبرند؟
آیا تا کنون سردی پشت پنجره را در تنهایت چشیده ای؟
کجایی ای آشنای دور؟؟؟؟؟؟
کجایی که شکستن حرمت عشق را ببینی؟
کجایی که شقه شقه شدن غزال گریانت را ببینی؟
کجایی؟؟ کجایی؟؟![]()


